|
طبیعت مینوی ایران در باره طبیعت ایران
| ||
|
اینک به هنگام نیایش ای خداوند بزرگ هستی بخش دست هایم را به سوی تو بلند می کنم و در خواست می کنم تا جهان نیک آفریده شده در کام خوشی و شادی غرقه باشد. ای خدای بزرگ و توانا خواستارم تا بتوانم با آموزش هایم در این جهان آسایش و کامیاری برقرار سازم. (گاثاها ، یسنا – هات 28) ستاره ی دولت ساسانی در دو نبرد سرنوشت ساز قادسیه و نهاوند افول کرد و حماسه سرای بزرگ ایران ، آن را در نامه ی پر درد رستم فرخزاد استادانه تعبیر نمود: نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر ز اختر همه تازیان راست بهر این آغاز ، پایان پیام اشو زرتشت بود.ایرانیان زرتشتی که اکثریت جمعیت آن زمان ایران را شامل می شدند در اثر خدمات متقابل فاتح و مغلوب در سرزمین نیاکان خود برای زنده ماندن باید با خفت و زاری جزیه می پرداختند!اما آنها که مسلمان شدند از این مشکل گریختند! گروهی از ایشان یک قرن بعد به هند کوچ کردند و پس از حمله ی مغول و تیمور ، باقی مانده ی زرتشتیان فارس برای صیانت از حداقل حیات خویش به مناطق دور افتاده و کوهستانی در شمال یزد کوچیدند.بنابراین کانون زرتشتیان ایران به سه شهر شیراز ، یزد و کرمان محدود می شود. درآیین زرتشتی مانند آیین اسلام به قبله یا به تعبیر زرتشتیان "سو" نیاش می کنند و نماز می خوانند.علاوه بر آتشکده ، نیایشگاه های دیگری نیز دارند که به آنها پیر گفته می شود.پیر ها در روزهای ویژه ای از سال شاهد حضور بسیار ی از زرتشتیان هستند که برای پنج روز این مراسم ادامه دارد. آنها در فضایی که از بوی عود ، شمع های روغنی ، کندر و چوب سندل ؛ عطرآگین شده است ، خدای بزرگ هستی بخش را ستایش می کنند.
پیر سبز یا چکچکو از آن جمله است.این زیارتگاه در 43 کیلومتری شرق اردکان در میان کوه های خرقان واقع است.ما هنگام بازگشت از کرمان قصد کردیم دوباره آنجا را ببینیم.اردکان و مسیر آن به چکچکو حس خاصی به آدمی می بخشد و برای من وصف ناشدنی است! زیارتگاهی در دامنه ی کوه و کوهی در میانه ی برهوت! با خود می اندیشم آیینی که در تمامی ایران گسترش داشت ؛ چگونه خود را در میان کوه ها و بیابان های برهوت پنهان کرده است.می گویند اینجا مزار نازبانو است که البته پیش از خواب نما شدن چوپانی در آن حوالی ؛ از انظار پنهان بوده است. در اینجا مراسم نیایش خداوند بزرگ هستی بخش از 24 تا 28 خرداد برگزار می شود.
در دامنه ی کوه ساختمان هایی برای اقامت بنا کرده اند که به آن "خیله " می گویند.بیشتر شهر ها و روستاهایی که زرتشتیان در آن ساکن اند ، برای خود خیله ای ساخته اند و هر خیله چند خانواده را در خود جای می دهد.برخی از این خیله ها سنگ نبشته ای دارد که سازنده ی آن را معرفی کرده است.
برای تامین آب آشامیدنی آب انبارهایی ساخته اند که آب آن از همان پیر سبز – چکچکو- تامین می شود.آنها در حفظ و حراست آب انبار ها سخت می کوشند واین ها تنها آب انبار هایی هستند که در این منطقه تمیز و قابل استفاده است.
در بالای این خیله ها در دامن کوه «پیرانگاه»همان نیایشگاه اصلی است که به صورت فرورفتگی تراشیده شده در سنگ کوه قرار دارد.آب چکه چکه از شکاف سنگ ها بیرون می آید و همانند دانه های باران به درون حوض سنگی زیر آن فرومی ریزد.و در انباری ذخیره می شود. همین چک چک آب توانسته بر بخشی از دیواره ی پیرانگاه گیاهانی چون پر ساووشان و مورد و انجیر کوهی را زندگی ببخشد.درآنجا آتشدانی برای افروختن آتش هست که در آن عود و کندر و سندل می گذارند و با نهادن کلاه یا روسری سفید ؛ بخش هایی از اوستا را زمزمه می کنند و خدای بزرگ هستی بخش (اهورامزدا)را نیایش می کنند.
نوروز امسال هم مانند سال های گذشته این مکان بسیار شلوغ بود و همگان از پیر و جوان نفس نفس زنان پله های بی شمار پیر سبز را بالا می رفتند تا به پیرانگاه برسند. امسال هموطن های زرتشتی مان بلیت ورودی می فروختند و جالب این که فروشنده ی بلیت فرصت سر خاراندن نداشت! هرچه بالاتر می رفتیم ،چشم انداز ،با شکوه تر می شد و از آن بالا چون به زیر می نگریستیم ، برهوت جلوه ی عجیبی داشت!
داخل پیر سبز غلغله ای بود ؛ همه دوربین به دست برای گرفتن عکسی در زیر نشان فروهر انتظار می کشیدند! من نیز حیران مانده بودم! بیرون آمدم.
نشستن بر خیله ها با آن چشم انداز با شکوهی که دارد ، حقیقتا آرامش بخش است.امسال در یکی از همین خیله ها دختر جوانی را دیدم که از شاهنامه می گفت : نامه ی رستم فرخزاد.گروه اندکی پیرامون این بانوی جوان گردآمده بودند و با چشمانی متعجب به سخنان او که با شور حماسی همراه بود گوش می سپردند.این نخستین بار بود که در این چند سالی که این مکان را بازدید می کنم چنین پدیده ای را می دیدم.
در این مکان که بیش از چهل کیلومتر از اردکان فاصله دارد هیچ امکانات رفاهی برای بازدید کنندگان فراهم نیست. کسی را نیافتم که این جمعیت مشتاق را تا اندازه ای به این مکان آشنا کند و سخنی برای گردشگران بگوید. جاده تا ابتدای پله ها خاکی است و همین باعث شده مسیر از گرد و غبار آکنده باشد! علاوه بر این جاده ، پارکینگ ها نیز آسفالت نشده اند که این امر در آلودن هوا مزید بر علت شده است. [ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 3:11 ] [ کیخسرو ]
مجموعه ی گنجعلی خان کرمان آن قدر از شهرت برخوردار است که تلفظ نام آن خود به خود نام کرمان را تداعی می کند و همچنین برعکس، هرگاه از دیدنی های کرمان بپرسیم نخستین جایی که می شنویم نام گنجعلی خان است. گنجعلی خان با خدماتی که در این شهر به انجام رساند و از جمله مجموعه ی میدان و بازار و مسجد و حمام و کاروانسرا و مدرسه و آب انبار نام نیکی در تاریخ برای خود به جا نهاده است و حقیقتا سخن شاه عباس درباره ی او پس از بازدید از کرمان ، چنین نیک نامی را پیش بینی کرده بود : "... امروز حکومت هرات و قندهار نیز به قلمرو تو اضافه می شود.تو بناهای خود از مسجد و میدان و حمام و آب انبار همه را به همان صورت که شروع کرده ای تمام کن ... چه ، شکایات و فریادهای مردم تمام می شود ، اما عمارت و آثار خیر باقی خواهد ماند..." گنجعلی خان علاوه بر آبادانی کرمان ، راه های تجارتی را تامین نمود و نیز با حفر قنوات و ایجاد باغات و مزارع بر درآمد عمومی شهر افزود. بی شک نام این حاکم آبادی خواه ، با این کارها هنوز پس از چهار صد سال در اذهان مردم زنده است!
ما نخستین بار آغاز شب بود که پا به میدان گنجعلی خان نهادیم و مغازه ها و دکان ها کم کم ، خسته از کار روزانه ی خود ، آماده ی تعطیل کردن کار و کسب خود بودند. میدان خلوت می شد و دیگر بازدید از اماکن این مجموعه میسر نبود.همین که بر درگاه مدرسه و کاروانسرا حاضر شدیم ، درب آن را بستند. دوباره این پرسش به سرم افتاد که دیدن این مکان ها چه فایده ای دارد؟! آری پرسش عجیبی است ، چون خودم هم نمی توانم دلیل آمدن خود را به سادگی بیان کنم!؟ تنها پاسخ کوتاه من به پرسش خودم لذت است و آن هم لذتی ناشناخته که همه ی اهل سیر و سیاحت با آن آشنایند! اما گفتن درباره ی آن سخت می نماید!برادرم که دانش آموخته ی تاریخ است- البته با نگرشی تاریخی ! همیشه چنین پاسخی به من می دهد : "جهان کتابی است که با سفر مطالعه می شود" و من هم که با چنین پاسخی خرسند نشده ام دوباره پرسشم را تکرار می کنم. بی شک یکی از اهم ابعاد سفر گونه ای خود شناسی تواند بود چون شناخت ما از پیرامون ، در ما بازتاب می یابد و نگرش و دیدگاه ما را نسبت به خود و دیگران تغییر می دهد. این حالت را به گمانم آنها که بسیار سفر کرده اند بهتر درمی یابند و از تجربه ی سفرهای خود لذت ژرف تری نصیب شان می شود. در این میدان گنجعلی خانی چهار باغچه ی بزرگ درست کرده اند که هنوز گویی نسیم بهاری بر آن نوزیده بود و رستنی ها در کمون خاک مدفون بودند! حوض آبی هم در میانه ی میدان قرارداشت که خوشبختانه آبی هم بود! آنچه در این میدان مرابیشتر به خود جلب می کرد دیگ های مسی بود که روی هم نهاده شده بودند و با دیدن این دیگ ها به سالهای کودکی بازگشتم و قلفت ها (به فتح ق و کسر ل و سکون ف و ت)- در مشهد قدیم این دیگ ها را چنین می نامیدند - در ذهنم زنده شد در انباری خانه مان.نمی دانم در زمانه ی ما این دیگ ها چه کارکردی می تواند داشته باشد جایی که پلوپزها و مایکرویو ها بر صدر آشپزخانه های ما جای گرفته اند!
آن سو تر از آن دیگ های مسی ، شاهکار محمد معمار یزدی قرار داشت که چون مغلوب زیبایی و شکوه مسجد شاه اصفهان شده بود ؛ دست به هنرنمایی زده ، موزه ی کوچکی از هنرهای تزئینی را به وسعتی در حدود 128 متر مربع پدید آورده بود! هنگامی که از دالان تنگ و باریک و کم ارتفاع آن می گذری ناگاه فضایی وسیع و مسقف و مرتفع در برابر دیدگان خود می یابی که حس زیبایی شناسیک شما را برمی انگیزد.
شبستان این مسجد شما را شگفت زده خواهد کرد. یکی کوچکی این شبستان و دیگری گنبد و پنجره های مشبک آن که نور را با لطافت خاصی در فضای شبستان می پراکند. نقاشی ها ،گچ بری ها ، مقرنس کاری ها دیدگان شما را می نوازند و جان شما پر و بالی می گیرد به سوی نور. 12 پنجره در دورتادور گنبد و نیز سه پنجره ی مشبک بزرگ در پایین گنبد فضای شبستان را نورباران می کنند تا حضور" الله نورالسموات و الارض" را هنگام گزاردن نماز حس کنی.
چون رو به ضلع قبله مسجد می کنی بر دیوار محراب ، لوحی مرمرین با نقش گلدان می بینی که سخت کنجکاوی ما را تحریک کرده بود : چرا گلدان؟ شاید آن گلدان نباشد آتشدان باشد!؟ چرا معمار یزدی به جای نقش الله ، نقش گلدان زده است؟ آیا آن گلدان به آتشدان آتشکده ی کرمان شبیه نبود؟! من ماندم بی پاسخ! هنگامی که بر ایوان کوچک مسجد که مشرف به شبستان بود رفتم ، کوچکی فضای شبستان مسجد ، بیشتر بر من آشکار شد و دیگر به مسجد بودن آن شک کردم!؟ هنوز کنجکاوی های ما بی پاسخ مانده بود که به ضلع شرقی میدان رفتیم تا کاروانسرای گنجعلی خان را هم ببینیم همان که شب قبل درب آن را به روی مان بستند.
این مکان در مقاطعی از تاریخ نقش مدرسه را هم ایفا کرده است.این کاروانسرا دارای حجره های متعدد در دو طبقه است و هنگامی که در میانه ی حیاط آن قرار بگیری و به هر سو سر بگردانی شکوه و جلوه ی آن شما را مسحور می کند. جالب این که پنجره های بزرگ مشبک آبی رنگ بر بالای درب حجره ها تعبیه شده بود تا نور و هوای حجره را فراهم کند. اگر آهسته خود را به پشت در چوبی یکی از این حجره ها برسانی و اندکی گوش تیز کنی شاید صدای درس خواندن طلبه ای را بشنوی که اشعار کتاب سیوطی را می خواند! می دانیم در گذشته آنچه در مدارس به طور معمول خوانده می شد ؛ علوم دینی اعم از ادبیات عرب ، فقه و اصول و تفسیر قرآن بود ؛ مقدماتی برای رفتن به سوی سعادت ابدی! اما دیدن اژدهای چینی در کنار سیمرغ اوستایی و شیر ایرانی و نیز انسانی بالدار در متن کاشی های فیروزه ای بر پیشانی ضلع شمالی کاروانسرا ما را شگفت زده کرد! چگونه می توان این عناصر متفاوت فرهنگی را با هم تفسیر کرد؟! هنرمند کاشیکار با ترکیب این عناصر چه چیزی را خواسته بیان کند؟ اکنون این بنا با زبان حال به فروپاشی آن دوران اشاره می کند، دورانی که هیچ گاه بازنخواهد گشت. اما شاید بتوان با بازسازی این بنا بخشی از فضای نامرئی آن زمانه را در جان خود حس کنیم و اندکی در آن فضا غوطه ور شویم. شاید در این حالت بتوان هماهنگی عناصر بنا را با هم دید و درک کرد. [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 1:8 ] [ کیخسرو ]
در سفرمان به کرمان دیدارمان از آتشکده آذران( آدران یا آدریان یا آگیاری ) در محله ی زریسف آن شهر ؛ جاذبه ی دیگری برای من داشت. آن روز در محله ی زریسف سرگردان شدیم چون آدرس دقیق آتشکده را نمی دانستیم و هرکس چیزی می گفت و ما را در کوچه و خیابان به این سو و آن سو می کشاند. اما آخرین نفری که مورد پرسش ما واقع شد از شانس ما یک پدر و دخترک زرتشتی بود و آنها با ما تا آتشکده آمدند و آن دخترک در همین زمان اندکی که با ما بود از تفاوت حضرت محمد(ص) و اشو زرتشت سخن گفت : پیامبر ما را بر خلاف پیامبر شما کشتند!
آیین زرتشتی بدون تردید حافظ مجموعه ی فرهنگ دیرینه سال ما است. بسیاری از آیین ها و باورهای آنها را در زندگی خود به طور ناخودآگاه تجربه می کنیم. اگر فرهنگ دیرینه سال خود را بخواهیم جستجو کنیم بررسی دقیق آیین زرتشتی امری ضروری به نظر می رسد. جای بسی شگفتی است که با همه ی آسیب های اهریمنی که بر فرهنگ ما وارد شده است ولی هنوز فروغ و روشنایی فروهر ایران در فرهنگ و آداب و رسوم ما ایرانیان ، از دور دست های تاریخ سو سو می زند و با بسیاری از واژه ها و کلمات در اذهان مردمان ما تداعی می شود. این ماندگاری بی تردید حاصل فرشته ی نگهبان خاک ایران " سپندارمذ " بوده است. می دانید که نگاره ی فروهر ، نماد آیین زرتشتی است و آن نیز نخستین چیزی بود که ما پیش از ورود به حیاط مجموعه ی آتشکده بر روی پوستری بر دیوار دیدیم و بر آن سه شعار بنیادی را خواندیم : اندیشه نیک گفتار نیک کردار نیک البته لازم به توضیح است که فروهر یکی از قوای باطنی انسان است که مینوی است و از تولد تا مرگ همراه انسان و محافظ اوست. پس از مرگ به عالم بالا می رود ولی با صورت جسمانی ترک علاقه نمی کند.
سپس بر روی درب فلزی حیاط آتشدان را دیدیم که نماینده ی پاکی و مهر و فروغ ایزدی است. پا به درون مجموعه نهادیم و سردر بزرگ نمایشگاه مردم شناسی آن با همان شعار معروف نمایان شد البته به زبان پهلوی و با حروف فارسی : هومت (هو + مت : خوب پنداشته ) هوخت (هو + اوخت : خوب گفته ) هورشت (هو + ورشت : خوب کرده )
این موزه و نمایشگاه در سال 1362خورشیدی بنیانگذاری و در سال 1384 افتتاح شده است. هرچند این موزه و نمایشگاه به قصد بیان فرهنگ و آداب زرتشتیان دایر شده است اما بیننده آنچه می یابد و می بیند چیزی جدا از فرهنگ ایرانی نیست و تنها اختصاص به زرتشتیان ندارد.
همراهان ما سخت کنجکاو بودند که قبله ی آنها را ببینند و ما نیز می خواستیم تجربه ای از ایستادن در برابر" سو " را در خود پدید آوریم. در برابر نور و روشنایی بایستیم و نماز راستی گزاریم و "خورشید نیایش " را از «خرده اوستا» در حالی که در خیال خود بر آتش کندر و چوب سندل می گذاریم چنین زمزمه کنیم : درود بر اهورامزدا ، درود بر امشاسپندان ، درود بر مهر، دارنده ی دشت های فراخ ، درود بر خورشید تیز اسب ، درود بر فروغ اهورامزدا ، درود بر گیومرث ، درود بر فروهر زرتشت ، درود بر سراسر آفرینش پاک که هست و بوده و خواهد بود.
این آتشکده در سال 1303 خورشیدی بنا شده و از معماری سنتی ایرانی برخوردار است. باغچه و درختان پیرامون بنا حال و هوای خاصی به دیدارکننده می بخشد و ما نیز اندکی در میان درختان گشتیم و دعای " اشم وهو" را با خود زمزمه کردیم : اشم وهو وهیشتم استی (راستی بهترین نیکی است) اوشتا استی (خوشبختی است) اوشتا اهمایی هیت اشایی وهیشتایی اشم (خوشبختی از آن کس است که او راست باشد برای بهترین راستی)
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 1:46 ] [ کیخسرو ]
بی تردید بهار رستاخیز طبیعت است. طبیعت در هر چهار چشم انداز خود زیباست و بیننده ای که حس زیبایی شناسیک اش مثل ما آدم های به اصطلاح مدرن آسیب ندیده باشد ، در زیبایی آن تردید روا نمی دارد. اما نمی دانم بهار با طبیعت چه می کند که ما آدمیان رانده از بهشت را دوباره به حال و هوای بهشت دلالت می دهد. ما هر سال مصداق مفهوم بهشت را در طبیعت بی نظیر دریاچه ی ولشت جستجو می کنیم. اردیبهشت امسال هم چنین فرصتی را یافتیم.
هنگامی که در جاده ی منتهی به روستای سنار در سه کیلومتری دریاچه رسیدیم و نسیم فرحبخش بهاری بر تن و جان ما وزید ، گویی پرهای پرنیانی فرشتگان و امشاسپندان ما را نوازش می دادند و صدای خش خش بال های آنها که با نسیم بهاری آمیخته ، جان ما را سخت به وجد آورده بود. هوا نیمه ابری بود و همین امر هوایی مطبوع را پدید آورده بود : نه آفتابی و نه سرمایی!
بر روی علفزار های کنار جاده فرشی گستردیم و با چشمانی حیران پیرامون خود را نگریستیم.هنگامی که در افق ، تلاقی کوه ها و دشت زمردین و نیز ابرها را دیدیم ، پهنایش از آسمانها و زمین فراتر می رفت! جاده از میان مزارع و باغ های سنار می گذرد و جنبش شاخ و برگ درختان نخستین جلوه ای است که دیدگان هر رهگذر تازه واردی را به خود جلب می کند. کم کم طراوت را در چهره های همدیگردیدیم.
پس از طی سه کیلومتر دریاچه ی نیلگون ولشت در برابر مان پدیدار شد. این دریاچه آب شیرین در نزدیکی منطقه ی کوهستانی علم کوه در میان تپه هایی کم ارتفاع قرار دارد و به همین دلیل تنها از حدود یک کیلومتری قابل رویت است. پیرامون دریاچه درختان زیادی وجود ندارد و همان چند درختی که هست مکان مناسبی برای نشستن زیر آن و نیز تکیه دادن به تنه ی آن و مشاهده ی دریاچه است. پرهای فرشتگان همچون نسیمی بر روی دریاچه جولان می دادند و اثر این جولان را در سطح نیلگون دریاچه به صورت چین های ملایمی بر آب می دیدیم. این موج های کوتاه قایق ها را بر سطح آب به هر سو می خواستند می راندند.
بسیاری برای دیدن و تجربه ی بهشت در گوشه کنار دریاچه در زیر درختی چون ما نشسته ، پرهای فرشتگان را بر گونه های خود حس می کردند و برخی نیز برای درک حضور بیشتر آن ها با قایقی بر روی چین و شکن های ملایم دریاچه به این و آن سو می رفتند و در آغوش نوازش نسیم ، حضور خود را به فراموشی می سپردند. [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:30 ] [ کیخسرو ]
ارگ بم ؛ بزرگترین مجموعه ی خشتی جهان است که در حدود بیست هکتار مساحت دارد. مردم تا حدود 200 سال پیش در این ارگ می زیسته اند و حتی از سربازخانه ی ارگ در حدود 80 سال پیش به عنوان پاسگاه ژاندارمری شهر بم استفاده می شده است. ارگ بر بالای صخره ای آذرین قرار دارد که 50 متر از زمین های پیرامون خود بلندتر است.
این مجموعه ی خشتی در شمال شهر بم واقع است. هنگامی که در کوچه ها و معابر این مجموعه ی خشتی گام می زنی ؛ با دیدن سراهای فروریخته ، دیوارهای خراب ، پایان غم انگیز زندگی آدمی ، تو را سخت به تامل وامی دارد. برخی از دیوارهای قطور را با تیرک های پشتیبان سرپا نگه داشته بودند تا فرونریزد تا شاید بتوانند بخشی از تاریخ را بازسازی کنند ؛ اما با دیدن این همه ویرانی ؛ آدمی نمی تواند چنین کاری را ممکن بپندارد! وقتی عکس های قبل از زلزله را با ارگ بم کنونی مقایسه کنیم ؛ اغراق نخواهد بود اگر بگوییم بخش وسیعی از این مجموعه به کلی ویران شده است!
کوچه هایی که به عمارت حاکم در قسمت فوقانی قلعه منتهی می شوند به علت خرابی و تعمیرات مسدود بود. بنابراین دیدن چشم انداز قلعه از آن بالا دیگر برای بازدید کننده میسر نیست.
(سربازخانه) تنها بازار و نیز اصطبل حکومتی و آب انبارآن ، سربازخانه ، چاه صاحب الزمان ، تا حدودی مرمت شده اند و در میانه ی آن همه ویرانی برای بیننده مغتنم اند!
در گوشه ای از مسجد قلعه چاهی به عمق 20 متر است که بر آن اتاقکی ساخته اند و چون در گذشته از این چاه آب می کشیدند و در سنگابی می ریختند برای وضوی نمازگزاران و گویا خواب نما شدن یکی از اهالی ؛ این چاه را به چاه صاحب الزمان تبدیل کرده است.
اما دیدن برج و باروی قلعه و کنگره های آن که بازسازی شده اند جلوه ی خاصی دارد و شکوه آن را نمایان می کند ؛ بی اختیار این رباعی خیام تداعی می شود : آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو بر درگه او شهان نهادندی رو دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای بنشسته همی گفت که کو کو کو کو [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:53 ] [ کیخسرو ]
بخش شهداد در دامنه های شرقی کوه های شمالی-جنوبی ، حد فاصل دشت لوت و دشت کرمان واقع شده است. سوم فروردین ماه پس از دیدار از ماهان ، دم دمای ظهر به سوی شهداد حرکت کردیم. پیچ و خم های جاده ی شهداد و هوای مطبوع بهاری آن سخت ما را به وجد آورده بود.
شهداد در کنار گودترین چاله ی داخلی ایران یعنی لوت مرکزی واقع است. در مسیر مان هنوز بهار نمود نداشت و برف هایی که در دامنه ها و قله ها می دیدیم حکایت از برقراری فرمانروایی زمستان داشت!
سیرچ از روستاهای ییلاقی در میانه ی راه ؛ هنوز بهار را آبستن بود! درختان عریان آن هنوز رنگ کوه و خاک داشتند به گونه ای که از دور در متن کوه ها محو می شدند.
کم کم جاده شیب دار می شد گویی ما را برای فرود بر دشت لوت آماده می کرد. آری بر حاشیه ی دشت لوت فرود آمدیم . با تمام وجود حس کردیم که آهسته آهسته وارد گودالی می شویم که درپیرامون آن چشمان ما با هیچ ناهمواری تحریک نمی شد : گودترین چاله ی داخلی ایران ؛ دشت لوت. زمینی مسطح که خط افق آن با آسمان مماس است. تشخیص مرز میان زمین و آسمان برای دیدگان ما سخت و دشوار شد. در دور دست ها رنگ زمین و آسمان قابل دیدن نبود! آری این ویژگی های بصری را در کویر مرکزی ایران تجربه کرده بودیم.کم کم صبر و شکیبایی ما پایان می یافت و چشمان حیران ما در سراب ها شهداد را می جست. نام قدیم شهداد( خبیص) بزاق دهانمان را فعال نمود و همین که آب دهانمان را فرو بردیم ، از دور نخلستان های شهر را دیدیم که در برابر دیدگانمان امتدادی سبز رنگ را همچون دیواری نمایان می کرد. سراب نبود چون آن چه می دیدیم سبز بود و تا کنون سراب سبز گزارش نشده است! آن قدر آب دهانمان را با نام خبیص قورت دادیم و انتظار وصال کشیدیم که تنها راه غلبه بر این احوال ، به نظر می رسید که بایستی ناهاری بخوریم با تمامی مخلفات آن ! به شهر وارد شدیم و در میدان ورودی آن با ستاد استقبال روبرو شدیم و نخستین پرسش من این بود که بهترین رستوران شهر کجاست؟ دو رستوران را به من معرفی کرد ، از آنجا که من نمی توانستم این صفت را برای وصف دو چیز به کار ببرم ؛ دوباره پرسش من تکرار شد : بهترین آن ها کدام است؟ باز هم هر دو را نام برد! رستوران شهرداری را برگزیدیم چون به ما نزدیک تر بود : پس از پارک معلم در بلوارامام علی (ع). پس از ناهار تنها هدف ما دیدن "کلوتها" بود اما بروشوری که در دست داشتیم نقاط دیگری را نیز نشان می داد برای دیدن و عبرت گرفتن از تاریخ. اما وقت ما اندک بود بناچار تصمیم گرفتیم در مسیر کلوت ها اگر جایی را دیدیم ، توقف کنیم و آنجا را بازدید نماییم!
خیابان اصلی شهر هنوز کاملا اسفالت نشده بود و این شهر در اولین نگاه متروک به نظر می رسد! تنها نخلستان های آن می تواند زندگی را در این شهر نشان دهد و دیگر هیچ!
باور نمی توانی بکنی که این شهر از پهناورترین بخش های ایران است و سکونت و زندگی در آن از 5000 هزار سال پیش تا کنون امتداد داشته است! شهداد دروازه ی ارتباط سیستان و بلوچستان به کرمان و خراسان بوده و هست. واژه ی کویر همیشه فقدان آب را تداعی می کند و هنگامی که پا به کویر می گذاری می بینی چگونه انسان این فقدان را با ایجاد آب انبار کوشیده است جبران کند. آب انبار حاج محمد تقی در کنار مسجد بروجردی ها ؛ سخت نگاه های هر بیننده ای را خیره می کند و کم کم نا آشنا با کویر را به ژرفای معنای کویر می برد.
آب انباری با شش بادگیر و با 52 پله که آدمی را به ژرفای کویر می برد. پس از این که به پایین آن رسیدی با دالانی باریک به مخزن اصلی آن وارد می شوی
سقف آن گنبدی آجری است که در سطح زمین آن را می توان دید با بادگیرهایی که پیرامون آن ، با قامتی استوار ایستاده اند.
حاج محمد تقی با سنت حسنه ی وقف توانست بیش از صد سال در زندگی مردم حضور یابد و دعای خیرشان را در مینو اندر بشنود! هرچند در زمانه ی ما گردشگری که این آب انبار را می بیند ، آب گوارایی یا برفابی نمی یابد تا اندکی عطش خود را فرونشاند بلکه تنها چون متحیری زوایای تاریخ ایران را مشاهده می کند ودر ژرفای آن چندان که نگاه می کنم حیرانی است سرگشتگی و بی سر بی سامانی است کوچه ها و خیابان های پر گرد و غبار شهداد را به سمت نهبندان پشت سر نهادیم. هنگام عبور از شمالی ترین روستای شهداد یعنی ده سیف ،به یاد خاورشناس روسی ،خانیکف می افتم که در نیمه ی دوم قرن نوزدهم کویر لوت را از نهبندان تا همین روستا طی مسیر کرد و هرچند نتوانست گروهی را با خود همراه کند تا از کویر لوت مرکزی بگذرد اما همین مسیری را که از شمال لوت طی کرد ؛ بیابان های گبی و قزل قم را در برابر کویر لوت "مزارع خندانی" توصیف نمود! ده سیف را که پشت سر نهادیم تابلویی در جاده مسافت تا کلوت ها را 40 کیلومتر اعلام می کرد. پیش از رسیدن به کلوت ها ، جاده از میان جنگلی تنک می گذشت ؛ جنگلی که درختانش در گلدان های ماسه ای قرار داشت! این گلدان ها بیش از یک متر از سطح زمین بلند تر بودند.
گلدان ها و تپه های ماسه ای در امواج ماسه وشن چون جزایری کوچک در اقیانوس آرام کویر لوت به نظر می رسیدند. این ها بلندترین نبکا ها ی (گلدان های طبیعی )دنیا اند. یکی از همراهان ما دوربین در دست از این مناظر فیلم می گرفت تا بتواند "حیرت" را ضبط کند! اما هنگامی که فیلم ها را دیدیم نشانی از آن حیرت ندیدیم!!! دوربین نتوانسته بود واقعیت را آن گونه که ما دیده بودیم و از همه مهم تر تجربه کرده بودیم ؛ نمایان کند! بی تردید دوربین از جمله ابزار هنری است که بیش از هر ابزاری واقعیت را چنان که هست ؛ تقلید می کند .اما حس زیبایی شناسیک ما در این فیلم ها گم شده بود!
هنگامی که از دور کلوت ها را دیدیم حیرت در حیرت شدیم! این کلوت ها به قول دکتر کردوانی استاد برجسته ی دانشگاه تهران ؛ در اثر فرسایش آبی و بادی شدید پدید آمده اند و حدود 11000 کیلومتر مربع را در جهت شمالی غربی- جنوبی شرقی ، در حاشیه ی غربی دشت لوت گسترده اند. هیچ گونه گیاهی در این منطقه وجود ندارد حتی درمنطقه ی مرکزی لوت باکتری هم یافت نمی شود .گندم بریان در 15 کیلومتری شمال کلوت ها ، دمایی نزدیک به 60 درجه سانتیگراد را در تابستان نشان می دهد. در یکی از روزهای اوایل اسفند ، حرارت ماسه ای شرق لوت 67 درجه سانتیگراد اندازه گیری شده است! خدا می داند در تیر و مرداد چقدر است!؟
هنگامی که بر بالای کلوت ها می ایستی و پیرامون آن را می نگری در اولین نگاه گویی دریایی را می نگری و تو نیز بر صخره ای در کنار آن ایستاده ای!
صدای باد ، صدای امواج دریا را تداعی می کند اما همین که چشمانت از همراهی با گوشهایت باز می مانند ؛ ماسه زارها و شن زارها شکوهی را در ذهنت می آفرینند که کم از شکوه اقیانوس نیست!
بسیار دوست داشتم این مسیر را تا نهبندان ادامه دهم و دوباره پس از 150 سال قسمتی از تجربیات خانیکف روسی را بدون ترس و نگرانی از کویر لوت در وجودم احساس کنم. اما می بایست شهرافسانه ای کلوت ها را ترک کنیم و اندکی به دستگاه ادراکی مان که دربرابر چنین مدرکاتی کرخت شده بود استراحت دهیم. . [ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 19:41 ] [ کیخسرو ]
[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 19:14 ] [ کیخسرو ]
صبح سوم فروردین ماه سال 91 وارد شهر زیبای ماهان شدیم و از همان آغاز ورودمان به شهر چشم هایمان در جستجوی تابلویی برای یافتن آرامگاه شاه عرفا بود. هوا بسیار مطبوع بود. شب قبل هوای کرمان و نیز ماهان بارانی بود و همین امر بر لطافت هوا می افزود و خنکای هوا بسیار ما را سر حال و شادمان کرده بود. دیدن سر در آرامگاه ما را خوشحال کرد. کاشیکاری های فیروزه ای و نیز نقش و نگار های سر در ورودی هر بیننده ای را به طور ناخودآگاه تحت تاثیر قرار می دهد. نقش ها کانون داشتند و چشم را به هر سوی این نقوش که بگردانی ، کانون های هشت ظلعی – فیروزه ای و زرد – را می بینی ، نمادی است از " توحید " و بیننده را متوجه می کند که همه چیز به یک اصل واحد بازمی گردند و گویی چیزی بدون آن کانون درخشان نمی تواند پدیدار گردد. هر نقشی را که می دیدی تو را به آن کانون رهنمون می شد. چون اوست حقیقت وجود همه چیز ادراک وجود هیچ شیء نتوان کرد
هنگامی که از در ورودی می گذری و به درون گام می نهی همان حس و حال باغ های ایرانی به تو دست می دهد. در وسط صحن ورودی حوض بزرگی قرار داشت که بخشی از نمای ساختمان را در خود بازتاب داده بود. پیرامون آن ، بنایی دو طبقه امتداد داشت که حجره هایی در آن تعبیه شده بود برای ماندن. کاج های کهنسال و قد رعنای آن ها شکوه خاصی به حیاط آرامگاه می بخشید و طبیعت مینوی را در آنجا تداعی می کرد.باغ های ایرانی نمونه ای جسمانی از اندیشه ی بهشت ما ایرانیان است.
هرچند اینجا را نمی توان "باغ " نامید با این وجود ویژگی های باغ ایرانی قابل مشاهده است. چهار حیاط تو در تو و نیز یک گنبد آبی باشکوه از دیگر ویژگی های این بناست و برای ایرانی امروز شاید آسایش و راحتی که در گذشته در این بنا برای مقیمان در این حجره ها حاصل می شد ؛ قابل تصور نباشد. در فاصله ی حمله ی مغول تا یورش تیمور تنها جزایر آرامش و سعادت در ایران همین گونه خانقاه ها و کاروانسرا هایی بوده است که برای سالکان و متصوفه ساخته اند. بدون تردید صحن اولی این بنا کاروانسرا بوده است. خانقاه ها در ایران مجموعه ای است از زاویه ، دارالغربا ، ساباط ، دارالسیاده ، دارالضیافه . از طرف دیگر یکی از راه های سلوک عرفا سیر آفاق است. بنابراین بسیاری از سالکان و عارفان بزرگ بزرگترین گردشگران زمان خود بوده اند البته با هدفی بسیار متعالی. خانقاه ها و زاویه ها و حجره های آن ها بهترین مکانی بوده است که این سیر آفاقی خود را به سیر انفسی تبدیل کنند.گمان نمی کنم درک چنین هدفی در زمانه ی ما میسر باشد! اکنون گردش و سفر فقط نوعی تفریح و تنوع و تفرج محسوب می شود که البته بخشی از گردش تواند بود نه همه ی معنای ذاتی آن! سیر آفاق گونه ای گردش در مخلوقات الهی است که همان آیات الهی هستند. مجموع کائنات سراپرده ی وی است وین طرفه بین که هیچ مکانش پدید نیست
اما شاه عرفا ، شاه نعمت الله ولی ( 731-834 ه.ق) بخشی از عمر خود را به سیر و سیاحت سپری کرد. مصر ، دیار مغرب ، مکه ، مدینه ، خراسان ، ماوراء النهر، سمرقند ، کرمان ، فارس و یزد از جمله سیر وسیاحت های اوست. این همه سیر و سیاحت آن هم در دورانی ناآرام و آشوبناک حیرت آور است. پرسش این است او در این سیر و سیاحت ها چه می جسته است؟ ما در طلبش هر سو چون دیده همی گردیم ما طالب و او مطلوب وین طرفه که او با ماست *** موجود حقیقی به جز از ذات خدا نیست مائیم صفات و صفت از ذات جدا نیست
در هرچه نظر کردم نقشی ز خیال اوست در آینه عالم تمثال جمال اوست *** گر عشق نبازیم در اینجا به چه کاریم مائیم و همین کار و دگر کار نداریم *** عالم چو مثالی است که در آب نماید یا نقش خیالی است که در خواب نماید این ها نمونه هایی از اشعار اوست که به طور اتفاقی از دیوان او برگزیدم تا شاید کمی از اسرار افکار او سر در بیاورم! راستی او چه چیزی را می جسته و سپس یافته که چنین سرخوش از چنین یافتنی است؟! به هر حالی که پیش آید خیالش نقش می بندم از آن
رو چون گل خندان به رویش باز می خندم
![]() پس از کمی توقف در صحن اصلی آرامگاه به درون پا گذاشتیم که البته من چیزی بیش از آنچه که در مقابر امام زاده ها می یابیم چیز جدیدی نیافتم.پارچه های سبز و نور سبزی که در فضای بقعه می دیدیم سید بودن شاه عارفان را بر ما بیش از پیش نمایان می کرد. ![]() البته تندیسی از شاه عارفان ساخته و در ضلعی از بقعه تعبیه کرده بودند و البته انوار سبز باز هم در آن فضای کم نور جلوه خاصی داشت و بیننده را بیش از پیش متوجه خود می کرد. ![]() من نمی دانم نهادن چنین تندیسی در کنار آرامگاه او چه چیزی را می توانست بیان کند که خود آرامگاه توان بیان آن را نداشت؟! اما گنبد با آن نقش ها و طرح ها و پنجره هایی که پیرامون آن تعبیه شده بود زیبایی خاصی داشت و می توانست حس زیبایی شناسی هر کسی را برانگیزد اما نمی دانم چرا از پنجره ها نوری به داخل نمی تابید و همین امر فضای عمومی گنبد را از درون تیره و تاریک می کرد و زیبایی های آن در پرده ی توهم تاریکی دیرتر به چشم می رسید و خواه ناخواه اعصاب بینایی ما کمتر تحریک می شد. شاید به عمد تاریک کرده بودند که فضا سبزآگین تر به نظر برسد! ![]() موج و دریائیم و هر دو غیر آبی هست نیست در میان ما و او جز ما حجابی هست نیست نعمت الله این سخن از ذوق می گوید به تو این چنین مستانه قولی در کتابی هست نیست [ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 1:53 ] [ کیخسرو ]
نشنال جئوگرافیک بر اساس دیدگاه مخاطبان خود در سطح جهان ده نقطه ی دیدنی را معرفی کرده است و البته ایران جز آن نیست! از آسیا کشور های ترکیه ، میانمار (برمه) و کره جنوبی اند. از اروپا کشور های اتریش ، اسپانیا ، انگلستان ، نروژ معرفی شده اند. در قاره ی آمریکا ، دو نقطه از ایالات متحد آمریکا و یک نقطه از کشور شیلی در آمریکای جنوبی انتخاب شده است.
شهبر استانبول امپراتوری های بزرگ بیزانس ، روم و عثمانی را در تاریخ پس پشت نهاده است. مکان هایی مثل ایا صوفیا ( موزه ی هنر های اسلامی و ترکی)مسجد آبی ، بازار بزرگ ( نقطه ی پایان راه ابریشم ) و مخزن بزرگ آب باسیلیکا که در زیر شهر پنهان است! عکس فوق مخزن آب باسیلیکا را نشان می دهد.
معابد بوداییان در منطقه ی باگان برمه
جزایر ناهموار و کوهستانی پنینسولا یئوسو ( کره جنوبی ) در سواحل اقیانوس آرام
موزه ی آلبرتینا در وین اتریش در سراسر بهار موزه های شهر وین نمایشگاه آثار هنرمند اتریشی گوستاو کلیمت است. آغاز مدرنیسم در وین
جشنواره گل ها در جیرونا ی اسپانیا
طولانی ترین مسیر ساحلی در غرب جزیره ی بریتانیا
وس ، نروژ
پارک ملی اسموکی در تنسی و کارولینای شمالی
درختان گیلاسی که مردم توکیو در سال 1912 میلادی به نشانه ی دوستی به مردم واشینگتن اهدا کردند و از آن زمان تا کنون مردم واشینگتن در بهار این دوستی را جشن می گیرند.
چشم اندازی فوق العاده از قلب شیلی بین آتاکامای شمالی و پاتاگونیای جنوبی کوه های آتشفشان ، دریاچه های سبز زمردین ، و جنگل های قدیمی و چشمه های آب گرم مجموعه ی بی نظیری را برای گردشگران فراهم نموده است. منبع http://travel.nationalgeographic.com/travel/best-trips-spring-2012 [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 22:13 ] [ کیخسرو ]
شهر انار در حدود 130 کیلومتری در جنوب شرقی یزد واقع است. قدمت این شهر به قبل از اسلام می رسد. گویا نخست "ابان" نامیده می شده سپس به انار تغییر نام داده است. دوم فروردین ماه 91 پیش از ظهر وارد شهر انار شدیم و یکراست پرسان پرسان قلعه ی آن را جویا شدیم.
وقتی تابلوی سازمان میراث فرهنگی را دیدیم بسیار خوشحال شدیم که این قلعه مورد توجه این سازمان است و در آینده بازسازی خواهد شد.
قلعه بر روی تپه ای در میان شهر واقع است به طوری که می توان شهر را از زوایای مختلف آن نگریست. و تنها بنایی که در این چشم انداز بیشتر جلوه می کرد مسجد جامع شهر بود با گنبد و مناره های فیروزه ای خود گویی فاصله ای با آسمان ندارد. در این دریای ژرف کاشی های آبی آسمانی گوهر های ناسفته ی بسیاری هست که باید در ناخودآگاه خود آنها را بجوییم و بیابیم.
داخل قلعه کاملا ویرانه است و هنوز بازسازی نشده . تنها چیزی که هویت قلعه را نشان می دهد همان دیوارهای سترگ و کنگره های آن و برج هایی است که از گذشته های دور باقی مانده اند.
قلعه در میان ساختمان های نوساز شهر که کاملا معماری متفاوتی با آن دارد احاطه شده است به طوری که می توان تنها با دیدن ، فاصله ی زمانی قلعه را با بناهای جدید تخمین زد! قلعه متروک و ناشناخته به نظر می رسد به طوری که جز چند بنا ی مرمت کار کسی دیگر را در آنجا نیافتیم! این قلعه هنوز مورد کاوش دقیق باستان شناسی قرار نگرفته و اطلاعات موثقی درباره ی آن تا کنون منتشر نشده است.
روبری ضلعی از قلعه وسایلی برای بازی و ورزش ساخته بودند که تا حدودی ابهت قلعه را به سخره گرفته بود!؟
هنگامی که به یکی از برج های سالم آن از پایین می نگریستم زیبایی نقش های دورتادور آن و نیز ابهت و شکوه آن؛ مرا شاید برای لحظه ای به افق های دور تاریخ برد اما فقط لحظه ای و بس! [ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 1:8 ] [ کیخسرو ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||